تبليغاتX
.: Another... :.
آیینه ها خود را می شکنند
چهارشنبه 2 مرداد1387
زمان خواهد رفت و تو هم خواهی دید، من هم رفتم و خبری از من نیست...
و همه می خندد و باز خدا خواهد خندید...
و زمان می گذرد چه در ان کوچه شب، تو مشعل در دستت باشد... یا که در گوشه شب در کناری در کنار یارت...  خنده ای سر دهی و رکن دیگران را به سخره گیری...
نه تمام ستون بدنت می لرزد و نه آنکه عددی با ذهنت مشکلی خواهد داشت...
و زمان خواهد رفت و تو را خواهد برد و مرا نیز همچون تو روزی به باد سپرد...
و نه آنکه دیر و نه آنکه زود، به زمان نیست عنان این مقدار...
و زمان نیز سختی بودن تو را به جان می خرد از ناچار...
و چه باشی عددی که تو را برگیرند و روی سر گیرند...
در زمان نیاز، تو را از سر خود گیرند و زمین بگزارند...
و همه اینگونند و منم اینگونه... و تو برتر نیستی...
و تو برتر نیستی... که بدان در هستی نه زود تر آمدن برتریست نه زودتر رفتن...
 و هستی در اینهاست که بیای و روزی بروی... پس همانگونه که خواهی باش، نه تو را خواهند مرد و زمان میگزرد زودتر از آنچه که باید برود... تو تنها بازتاب را خواهی دید و بدان آیینه ها روزی می شکنند، ترک بر می دارند و زود از آنچه می بینند می گذرند...
و تو تنها می پنداری از آن می شکنند که حقیقت پیدا نیست... نه عزیز، حقیقت در آیینه نیست که خود آیینه ها حقیقت می شکنند...
و تو که هر روز در آیینه نگاه می دادی... به آن روز کور و کر خواهی بود...
و زمان می گزرد و تو خواهی دید امیدت به ایینه ها پوچ گمانی بیش نبود...
Posted by صدای آشنا... @ 4:26 PM |
عبسیت
دوشنبه 31 تیر1387
یادگار دوری زمان است، طی راهش نتوان کرد جز با نسیان...
همصدایی فن بیان است، احدی رویگردانش نیست...
زمزمه ترس افکار از برون آمدن است، که مبادا سرم از تن بشود ناپیدا...
نتوان راه جز این کور مال رفتن کرد، مگرش او که اول شد نخزید؟؟
به لبت می بندند، و فریادت را کسی نخواهد فهمید، شاید اصلا نشنید!!!
نشو از راه بدر، تو برو فکر آزادکردن را با خود نیز ببر، نه همین بلکه قید آزادی خود را نیز بزن!!
به اوج پرواز و در چاهی غافل نیز نفسی بودیم...
در آنسوس کشف کور و در کوری خود کر، نیز هوسی بودیم...
عبسم پنداری، چه تو کس باشی و خود عبسیت دانی؟
وگرم من چه کنم که هیچ عبسی نشناسم، که من و انسانمها به عبس می کوشیم، به عبس خواهیم مرد، به همین آرزوی او برو بسش است می آییم جای دگر می گیریم و به همین او مدتهاست در نوبت مانده، خواهیم رفت،
بار بنه خویش ببند و حاظر شو که سفرم دوری است به همین دوری قسمت خواهم داد که به قسم هیچ کسی عهدی نیست و به هیچ عهدی پوچی نیست و اگر پوچ نبود بترس از آن که اگر سودی باشد برای تو هرگز نیست...

Posted by صدای آشنا... @ 7:13 PM |
روز؟?شب
پنجشنبه 27 تیر1387
آها امروز روزه پدره؟ نه...
خوب دیگه فراموشی یا اینکه خیلی مشغولی...

باشه ما هم یه روز بابا میشیم...
ای بابا!!! مگه نمیشه؟؟؟ امیر عباسیانش میشه دیگه ما جای خود داریم...
اما دل نداریم...
الهی بمیرم که اینقد ناراحتی!!!
آره هستم...
به مناسبت نمیدونم چیه روز پدر:::

صبح شده بود، بیدار بودم، شب را تا صبح پدر را از روزش اشباع کردیم، کردند!!! تو که دوری! تو هم که خیالت نیست...
آره، صبح با طلوع خورشید خوابیدم انگار نگهبان روشنی در شب بودم که با اومدن خورشید خیالم راحت شد... نه بابا من همون سایه ترسناکه هستم که با روز شدن میرم می خوابم...
دراکولا!! هوووووووووووووووووو!
آره تا دمدمی نگذشته با صبح بخیری بیدار شدم،
دو قطره اشک که اگه راهم رو درست اومده بودم، بودن!!! الان اشک شوق بودن...
لازم نیست...  بار دیگر شلاق حادثه... بار دیگر خشم و نفرین و بار دیگر آن روی کهنه حیوانیت ها در انسان و بار دیگر کم آوردن متانت...
و زمان آن رسید تا روز را فراموش کنم، کنن!!!
آه بلندی بود دیدن ناتمامی حادثه... مشکل هیچ گاه کمر رو نمیشکنه...
دو روز فکر کردن هم برگ برنده رو  رو نمی کنه!!!
یکبار دیگر زور.. رفت داستان جلو... تا رسید به دروازه... در خونه رو میگم... ما بودیم و به در که تا دو دقیقه قبل باز بود... سکته رو زد...
همین... برگشتیم و به خودمون اومدیم دیدیم چقدر بده تو روی هم نگاه کنیم...
پاس دادیم به همدیگه... رو انداختیم... شیرینی؟!
مردیمو الان اینجاییم...
هر چی میخواد بشه بشه!!! من هستم، خواهم بود... تا همینشو می دونم...
Posted by صدای آشنا... @ 1:16 AM |
خود خواهی
چهارشنبه 26 تیر1387
جای پایم عقربها می رویند...
جای ساعت خالیست، آسمان بالا نیست، مرد و میدان دورند، راه را بستند آن نابخردان، بردند باد را، جای تردید تاابد خالیست، این حرامیان هر که را در آنچه بر خود می بالید کشتند.
روی باران سنگ، سنگ ها نیز خاک گرفتند، جای حک کردن نیست، پر شده این از هر چه خاطرست، آن همان یک ذره شوق نیز مرد،
عقربها می رویند، عقربکها می روبند، بت اعظم هنوز پابرجاست، لاک و مهر ها را برند، درب باز اتاق عمر پابرجاست،
آنچه می خواهید برگیرید، تا زمان است بگریزید،
جرم دزدی دیگر چیست؟ پای دار آبرو می برندت هرگز؟
خردکی مال می خواهد، دزدکی عمر می گیرد.
راه آمرزیدن را بستند، کوچه های عشق بن بستند،
این دو جمله را آشنایی نیست؟! خیر جرم تو نابیناییست.
روی چاقو خط خون بستند، کوچه های عشق بت می پرستند...
در زمان فکرشان پوسید، کپک روی حرفشان بستند، بار دیگر باز عشاق مستند...
لاله ها را جای تردیدی نیست، لیک کور ها را وقت سرزنش کردن نیست،
با نوازش عذرشان خواهید، رو به بیرون، گویی درون می آرید...
با سر سبز اما ستیز باید کرد، گر سرش قدر تن گردید هیچ، گرنه سر را جدا باید کرد.
ماه و مهر را عرضه نوری نبود،لیک ادعای نورانیت از که بود؟
من و ما و او هیچ ما نخواهیم شد، من که من ، ما که بی ما، او تنها، پس هیچ همرنگ و هم آهنگ نخواهیم بشد...
پس بشنو و از گوش دیگر در کن، شعر خود را برو  از بر کن...

Posted by صدای آشنا... @ 11:33 PM |
تنها...
دوشنبه 24 تیر1387
بازی گذشته هاست تنهایی من،
درد من تنهایی نیست، بر گلی که تنهاست، زیبایی استوار است...
نه رنبوری از آن شهد گرفته و نه گلی به کنارش روییده...
سایه آدم از روی من کم، منت بی گمارشان از من نهی، تا ابد از آنان دورم، چه که نفرین شده ای باشم کور،
به کدامین شهرتتان می نازید؟ تو که می بینی، پس چرا می لنگی؟
به خدا می بازید. تو که عقلت نیست، چه حیلت داری؟
تو که با عقلی پس چرا می لنگی؟
مگرم کوری نیست؟ پس چه آسان است، به دو حرکت اکنون که شد چشم، بازم، زنم از پی و ریشه تا تو را از حقه سرشار سازم.
مکن از تنهایی گله که اکنون اگرت به تمت نفسی نیست، مترس که من از اکنون به تمامیت جانم زخدا سرشارم و تو را باز سازم به همه خوبیها ز همه شادیها با همه امیدم، جای برف سپید، جنبش می ذارم، چای میریزم، سر فنجان بزرگ با هم می جنگیم، و به صدای قهقهه اینان می خندیم و با هم خواهیم گفت، آری در زندانند، که چقدر کم عقلند، دری را بستند و به جای بیرون در درون ماندند، دری را بستند و خود در زندانند، آخ باز چقدر کم عقلند که نمی دانند که خود در زندانند، و چقدر کم عقلند که اینگونه می خندند و ما می خندیم و آنان می خندند و ما چای خود خواهیم خورد و آنان با دست خنده خود به خوبی گور خود را کندند و ما می خندیم و خدا می خندد...

Posted by صدای آشنا... @ 7:5 PM |
راه
شنبه 22 تیر1387
بار خدایا...
چه لعنتی فرستم تا مرا به کام خود کشد؟
شبانه روزهایی که حتی ذهن نیز آنها را از من می دزدد...
باشد که دیگر نبینم...
و ای جهان و ای جهانیان چه از مردان، چه از بچگان و زنان و چه جنیان...
مرا کر و کور و لال خواهند برد چه دیگر چیز باارزشی برای دیدن و شنیدن و بیان نمانده...
و انسان برده نیست، این را به درشتی حک کنید...
چه غروبی! زیبایی از آن لحظه ای که در آن غم است...
چه پاییزی! لعنت به تو ای پاییز که مرا اسیر کردی...
چه لطیف است! برکتش باد آنکه داد، راه گم کرده را بازآ...
...
...
...
دیوانگی ام باد خزان نیست، راهیست که پایان آن هیچ نهان نیست
بر قاصدکان نامه حالم بنویسید، بر شاپرکان نقش زنید و بنگارید
افسون گر من راه به بیراهه همی رفت،قاضی اجل عمر ببست، جسم به کاشانه همی رفت
ای دزد همزاد و همیشه، دانم به وفایت عددی مهر نداری،
باشد همین باره بگو، لاله افسون گر من به چشم ندیدی؟
به دروغت قسمت می دهم ای دوست، دستی تو بگیر و بُکُش گر دست ندیدی...
Posted by صدای آشنا... @ 4:23 AM |
هیچ
جمعه 21 تیر1387
...
Posted by صدای آشنا... @ 7:3 PM |